گل سرخ عاشق

mnqll3r8uia18v20ragc.jpg

آغازهرکارمهمترین قسمت آن است

این که چقدرزمان داری مهم نیست چگونه می گذرانی مهم است

دانستن کافی نیست،بایدبه دانسته های خودعمل کرد

انسان نمی تواند به همه نیکی کند،ولی می تواندنیکی را به همه نشان دهد

اگرتنهاازامید،انتظارمعجزه داری دراشتباهی،بایدباحرکت توام باشد

سخاوت،بخشیدن بیشترازتوان است وغرور، ستاندن کمترازنیاز

بالاترین ارزش برای انسان این است که راهی به شناخت خوبش پیدا کند

اشتباه، کارانسان است اما،دراشتباه ماندن نه

بزرگ اندیش باش تابه نتایج بزرگ برسی

تکرار،مادرتمام مهارت هاست

موفقیت به سراغ کسانی می آید که آنقدردرتلاشند که وقت نمی کننددنبال آن بروند

صبروامید،لازمه دستیابی به آرزوهای طلایی

آنچه امروزمهم است میزان دانسته های مانیست بلکه سرعت یادگیری ماست

mnqll3r8uia18v20ragc.jpgmnqll3r8uia18v20ragc.jpgmnqll3r8uia18v20ragc.jpgmnqll3r8uia18v20ragc.jpgmnqll3r8uia18v20ragc.jpg
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط فریدون () شاخه گل سرخ

 

انشاء یک کودک (طنز)

 

انشاء یک کودک در مورد ازدواج (طنز) - www.RadsMs.com

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید

بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش

به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید

زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

 

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

منبع سایت     (http://www.RadsMs.com)

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط فریدون () شاخه گل سرخ

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

 

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
http://www.pic.iran-forum.ir/images/ll0zc7f8q2poh2sr9auv.jpg
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.
 
 
 
eufnf5urt09zfdozk375.jpg
 پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
http://www.pic.iran-forum.ir/images/59feb9t8h0bke87x8dpz.jpg 

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

ri719x5dlucok0xeqema.jpg

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط فریدون () شاخه گل سرخ

 

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و بادc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشیc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کنc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کنc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد c32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

نکه خود را پاک میداند ز هر آلودگیc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

میکند مردار خواری چون غراب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیستc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  خواجه تیهو می‌کند هر شب کباب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

گر چراغت را نبخشیده‌است گردون روشنیc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  غم مخور، میتابد امشب ماهتاب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

در خور دانش امیرانند و فرزندانشانc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند c32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

هر که پوشد جامه‌ی نیکو بزرگ و لایق اوستc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

جامه‌ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاکc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

  از تو میبایست کردن اجتناب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

هر چه بنویسند حکام اندرین محضر رواستc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

 

 

  کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبرc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

 

                                    c32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

                                    c32gt3k81vtx9h8o5g.gif      پروین  اعتصامی          c32gt3k81vtx9h8o5g.gif      

                                    c32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gifc32gt3k81vtx9h8o5g.gif

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط فریدون () شاخه گل سرخ

ls4oh5l31rst6tu4jakg.gifls4oh5l31rst6tu4jakg.gifls4oh5l31rst6tu4jakg.gifls4oh5l31rst6tu4jakg.gif

z5wdqx1nce4200p4ueno.gifz5wdqx1nce4200p4ueno.gifz5wdqx1nce4200p4ueno.gif

70oleluykph11z10rfoi.gif70oleluykph11z10rfoi.gif70oleluykph11z10rfoi.gif

 

نماد بزرگ ترین جشن رهایى انسان از وسوسه هاى ابلیس . . .

مبارک باد

 

           qpyhhgnv0lfzbxsbor66.jpg

 

 

    

اولین معنایی که از عید به ذهن میرسد، تغییراتی است که انسان از ظاهر خود و یا در طبیعت میبیند . این آرایش ظاهری همچون پوشیدن لباس نو و آمدن بهار طبیعت به یک معنا عید نامیده شده است

.

 

در روایتی از امیر المومنین علی علیه السلام آمده است که : هر روزی که انسان در آن به زشتی آلوده نگردد آن روز عید است چرا که زشتی مهمترین بستر ظهور نزاع میان آدمیان است وباعث برهم خوردن آرامش درونی و بیرونی انسانها میگردد و این همان چیزی است که با عید یعنی آرامش و شادمانی منافات دارد

 

عید قربان مبارک .

oagp1w8hafml5ot5j4ao.gifoagp1w8hafml5ot5j4ao.gifoagp1w8hafml5ot5j4ao.gifoagp1w8hafml5ot5j4ao.gifoagp1w8hafml5ot5j4ao.gif

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط فریدون () شاخه گل سرخ

bracrsigdv5phabrsgy1.gif

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
bracrsigdv5phabrsgy1.gif

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

bracrsigdv5phabrsgy1.gif
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

bracrsigdv5phabrsgy1.gif
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

bracrsigdv5phabrsgy1.gif
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
 bracrsigdv5phabrsgy1.gif

نوشته شده در جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط فریدون () شاخه گل سرخ


Design By : Pichak